سر خوردن از اندوهی به اندوه دیگر

سلام و عرض ادب.

چند سال پیش مجموعه اشعار سپیدم را با نام «سُر خوردن از اندوهی به اندوه دیگر» چاپ کردم. حالا بعد گذشت چندین سال شاعری با همان نام، کتاب شعری چاپ کرده. در توییتر انتشارات نگاه را که ناشر این کتاب با نام عاریه‌ای است،  خطاب قرار دادم و پاسخی نگرفتم. این کار اگر مصداق سرقت ادبی نیست، چیست؟

 

فریبا شمس‌کیا

 

 

 

 

عاشقانه‌هایی برای مرگ - فریبا شمس کیا

سلام. بعداز مدت‌ها شعر شدم و این یعنی خوب. 

1-

سنگ قبرم، مرا می‌فشارد

بغض، گلوی تو را

اگر کمی زودتر آمده بودی

تقدیر من چیز دیگری بود


2-

خاک را پنجه خواهی کرد

و استخوان‌ها را


کجاست عطر تنی

که تو را گرم می‌کرد


رفته، برای همیشه رفته

و قلبش برای هیچکس نمی‌تپد دیگر


3-

مرگ معشوق بینوای من است

تلاشی نمی‌کنم برای به او رسیدن

اما او گشوده آغوشش را،

انتظار مرا می‌کشد


4 -

دلم خوش است به آمدن مرگ

و فراموشی یی که

تنها در آغوش او نصیبم می‌شود


5-

خودش را به در و دیوار قلبم می‌کوبد

پرستویی که جامانده

از تمام رفتن‌ها و گذشتن‌ها

در اندوه این زمستان

هلاک می‌شود بی تو

کوچ می‌کنم به گرمسیر آغوشت

و فراموش می‌کنم

که مرگ، رنگ زمستان است


ممنونم از همه‌ی دوستان و شاعران گرامی که می‌آیند و می‌خوانند. پذیرای نظرات و انتقادهاهستم.

فریبا شمس کیا - 92


گیر افتاده ام

گیر افتاده‌ام در قفسی

که طلایی هم نیست.

آوازهایم را از یاد برده‌ام

و از پرواز نیز

خاطره‌ای گنگ برایم مانده


فروردین  92 - فریبا شمس کیا

اين وقت شب  گنجشک از کجا بياورم

سلام بر همگی دوستان گرامی.
خیلی وقت است که از من خبری نیست چرا که از شعر خبری نبوده. شعرهایم را بازخوانی می‌کردم و برخوردم به شعری که خیلی دوستش داشتم و دارم و یک بار هم در این وبلاگ گذاشته‌ام قبلا (http://nedaapoem.blogfa.com/post-21.aspx)

با خودم زمزمه میکنم و پرت میشوم به روزهای  رفته و روزهای نیامده البته. وقتی خبر از شعر تازه نیست خواندن شعرهای قدیمی خالی از لطف نخواهد بود. 


موسيقي غمگين ساعت ديواري

افسرده‌ام مي‌کند

 

اين وقت شب

گنجشک از کجا بياورم

تا آوازش به زندگي برم گرداند

 

آه گراهام

کاش اختراع نکرده بودي

تلفني را که زنگ نمي‌خورد


26 مهر 87


امیدوارم سال 92 که دارد کم کم از راه میرسد پر از شعر باشد برای من و ما.

به شعر باشید.

آفتابي كه يكريز به پنجره نوك مي‌زند

سلام. خيلي وقت است كه خيلي كم، شعر شده‌ام؛ نه كه حالا شعر بعد از مدت‌ها به من رو كرده باشد و  با دستان پري آمده باشم، نه، با چندكار كوتاه آمده‌ام كه هركدام در يك تقويم نوشته شده‌اند؛ صرفا براي اين كه باشم و نگذارم شعر، مرا به فراموشي بسپارد.

خون توي رگ‌‌هايم خوابيده
آدم‌ها
از من پرهيز مي‌كنند
و نمي‌دانند چه آرامشي است
هم‌خوابه‌ي زمين شدن

*

قلب مرا نشانه گرفته‌اند اين ابرها
بغض‌هاي اين همه پاييز بس نبود؟
كه حالا بايد
با آسمان ارديبهشت هم هاي ‌هاي گريه كنم . .

*

زنده‌ام نتوانست
تو را عاشق كند
بيهوده اميد بسته‌ام به مردن

*

از كدام دنيايند كودكان
كه نگاهشان جادوست
و لبخندشان جادوست
چرا هرچه چشم مي‌اندازم
بال‌هايشان را نمي‌بينم

*

پي چه مي‌گردند گنجشك‌ها
كه هي پا مي‌ج‍نبانند بر خاك
و دست‌بردار هم نيستند

خاطرات خود را مگر چال كرده‌اند در اين باغچه؟

*

خورشيد
به ملاقات گل‌هاي قالي آمده
و آن‌ها
دست و پايشان را گم كرده
رنگ‌پريده به نظر مي‌رسند

*

لاي برگ‌هاي دفترم
گنجشك‌ها به خواب رفته‌اند
و حواسشان نيست
به آفتابي كه يكريز
به پنجره نوك مي‌زند

 

فريبا شمس كيا 87-90

و غرق

درود همگی و شادباش سال نو


خواب دریا می‌دیدند ماهی‌ها
آنقدر آب آب کردند
که دهان رودخانه خشکید

آغوشت بوی دریا می‌داد
بوی اقیانوس‌های دور

ماهی سیاه کوچولو به تو پیوست

در برابر چشم‌های وامانده‌ی پل
دل به آغوش تو زدم
و غرق
غرق

شمس‌کیا - زمستان 89


و اما  شعر

سلام همگی
با چندکار از پیش‌ترها آمده‌ام.

1.

مورچه‌ها
نمی‌توانستند قدمی بردارند
خوشبختی به دست و پایشان چسبیده بود
و در ظرف عسل، جان می‌کندند


2.
ولو شده بودی در حیاط

و صدای آوازت از دورها می‌آمد
که استخوان‌هایم سگ شدند و
به کوچه دویدم

جای خالی تو
چشم‌های خیره‌ی کولی‌ها
و شهر که چون سگی ماده، زوزه می‌کشید

‏3.‏
چشم‌هایم هی بهارتر می‌شوند
و از سرانگشتانم
بنفشه می‌روید بر تن کاغذ

نام تو را در قلبم پنهان کرده‌ام

‏4.‏
خورشید رنگ‌پریده‌ی پاییزی.
سر می‌مالی به سینه‌ی ابرهای ولگرد
و نگاهت را
از من و باغچه می‌دزدی


فریبا شمس‌کیا

سایه

سلام. بعد مدت‌ها شعر شدم.


سایه‌ام در رودخانه افتاده

از توی آب دست تکان می‌دهم برای خودم

اردک‌ها

نوک می‌زنند به  اندام تاریکم

لرز می‌افتد بر تن من و رودخانه


دست سایه‌ام را می‌گیرم

و قدم‌زنان

از  آدم‌ها دور می‌شویم


شمس‌کیا
18 م پاییز 89

چند کار کوتاه

سلام.

1.
نفس می‌کشم
و این یعنی
ریه‌هایم به زندگی، دلبسته‌اند هنوز

2.
باید از مرگ
سپاسگزار باشیم
او تنها کسی‌ست
که زیر قول‌ش نمی‌زند
و مطمئن‌یم که می‌آید

3.
نه دریایی که آوازت را از گوش‌ ماهی‌ها بشنوم
نه بهار
تا از لهجه‌ی پرندگان سراغ‌ت را بگیرم
آدمی هستی که در سکوت به من می‌نگرد

4.
نگاهت به بارش شهاب‌سنگ می‌ماند
من
به تکه‌زمینی متلاشی

5.
در آن دورها چه خبر است؟
در قلب این کلاغ چه می‌گذرد؟
که با دهان باز، خیره مانده در دورها
و قارقار نمی‌کند

6.
خنده‌ام گرفته از کار دنیا
که مرا این همه جدی گرفته
و نمی‌گذارد نفسی تازه کنم

7.
پناهی می‌جویم
قبرها
آغوش وا می‌کنند برایم


فریبا شمس کیا

87-88


سلام همگي

دور افتاده‌ام از دنيا
و اين پنجره، تنها پناه من است

نوك مي‌زنم به گندم دست‌هات
نوك مي‌زنم به ترانه‌ي غمگيني
كه در لبخندت پنهان است

نه مرا به خود مي‌خواني
نه پنجره را مي‌بندي

گنجشكي خسته
از پنجره‌ات پر مي‌كشد
با آوازي غمگين
كه در پر‎زدن ‌ش پنهان است

شمس‌كيا
سه‌شنبه  14 ارديبهشت ماه 
1389