غرق شده بودی در اندوه چشمانم

و رنگ ت کم‌کم به سپیدی می‌زد

می‌دیدم

فرو ریختن و آواره شدن ت را

که دیگر نتوانستم

دست‌هایت را رها کردم

وتو را به خدایان واگذاشتم...

 

بادی سهمگین

زمین را لرزاند

و پرندگان راه آشیانه هاشان را گُم کردند

تو از خوابی هزارساله بلند شدی

در جست‌و‌جوی زنی که سِحر می‌دانست

 

 

ندا

جمعه 19 مهـرماه 1387

 

 به مرحمت بلاگفا هیچ کدام از پیوندهای وبلاگ  نیست و گویا غیب شده اند! سر فرصت پیوندهای دوستان را  خواهم گذاشت