دلتنگيهاي پاييز
سلام.
گفتن ندارد حال آدمي كه جا مانده در خودش. چه بگويم از اين همه نبودن؟
گفتن ندارد حال آدمي كه جا مانده در خودش. چه بگويم از اين همه نبودن؟
دوستت دارم ها را
با سپيدي كاغذ در ميان ميگذارم
دوستت ندارم ها را، با آينه
براي هواخوري به خيابان ميروم
سرد است
من و كارتنخوابها ميلرزيم
كاغذهايم را آتش ميزنم
دوستت دارم ها دود ميشوند
كارتنخوابها گرمشان ميشود
من اما ميميرم
شمسكيا
سهشنبه 14 مهر ماه 88
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آذر ۱۳۸۸ ساعت 13:56 توسط فریبا شمس کیا
|