چند سپید
سلام.ممنونم از دوستاني که مي آيند و وقت ميگذارند.
باچند سپيد نسبتاً کوتاه آمدهام:
1.
سهم من از دنيا
نداشتن است
تنها قدم زدن
در پياده روهاي پاييز
و فکر کردن به کسي که نبوده
2.
در نيمکرهي جنوبي
درختها
به شکوفه نشستهاند
و من
قدمزنان در پاييز
به اين جغرافياي بههمريخته
فکر ميکنم
3.
حتي به مرگ هم
اميدي نيست
ميدانم
سنگ قبر من
از خودم، تنهاتر خواهد بود
4.
موسيقي غمگين ساعت ديواري
افسردهام ميکند
اين وقت شب،
گنجشک از کجا بياورم؟ ـ تا آوازش به زندگي برم گرداند ـ
آه گراهام
کاش اختراع نکرده بودي
تلفني را
که زنگ نميخورد
5.
چه بيهوده است
در پاييز
به بهار فکر کردن
و از دست دادن تماشاي کلاغها
که بر شاخههاي لخت گردو
به خواب رفتهاند
6.
آب تني کردن ماهيها در آکواريوم
به گُل نشستن «بگونيا» در سرماي کمجان پاسيو
و نفس کشيدن من
در اين دنياي بيلبخند
7.
ديوانگان چهارفصليم
در محاصرهي پاييز
ما چتر را به رسميت نميشناسيم
باران
بوي آدم زنده را
نقد لطفاً حتماً!