آفتابي كه يكريز به پنجره نوك ميزند
سلام. خيلي وقت است كه خيلي كم، شعر شدهام؛ نه كه حالا شعر بعد از مدتها به من رو كرده باشد و با دستان پري آمده باشم، نه، با چندكار كوتاه آمدهام كه هركدام در يك تقويم نوشته شدهاند؛ صرفا براي اين كه باشم و نگذارم شعر، مرا به فراموشي بسپارد.
خون توي رگهايم خوابيده
آدمها
از من پرهيز ميكنند
و نميدانند چه آرامشي است
همخوابهي زمين شدن
*
قلب مرا نشانه گرفتهاند اين ابرها
بغضهاي اين همه پاييز بس نبود؟
كه حالا بايد
با آسمان ارديبهشت هم هاي هاي گريه كنم . .
*
زندهام نتوانست
تو را عاشق كند
بيهوده اميد بستهام به مردن
*
از كدام دنيايند كودكان
كه نگاهشان جادوست
و لبخندشان جادوست
چرا هرچه چشم مياندازم
بالهايشان را نميبينم
*
پي چه ميگردند گنجشكها
كه هي پا ميجنبانند بر خاك
و دستبردار هم نيستند
خاطرات خود را مگر چال كردهاند در اين باغچه؟
*
خورشيد
به ملاقات گلهاي قالي آمده
و آنها
دست و پايشان را گم كرده
رنگپريده به نظر ميرسند
*
لاي برگهاي دفترم
گنجشكها به خواب رفتهاند
و حواسشان نيست
به آفتابي كه يكريز
به پنجره نوك ميزند
فريبا شمس كيا 87-90