؟
سلام
با چند کارکوتاه آمده ام. و همین.
١.
هر بامداد
آفتابگردانها
نگاهت را، سلام میدهند
چه گرم طلوع میکنی
خورشید ناپدید!
۲.
هیچ خدایی
دستش را نگرفت
اُفتاد.
۳.
آمبولانس
کل میکشد
آدمی را
که دارد جنازه...
ـ چرا آستینهایت اشکی است؟
اصلاً تمام اسباببازیهای دخترک مال تو...
۴.
روزهای زیادی است که تنهایم
میترسم آنقدر غمگین باشم
که دنیا فراموشم کند
۵.
اندوه تازهای نیست
دلتنگی من و
بیتفاوتی آدمها
۶.
دوستان زیادی دارم
شعرها و کتابهایم
و تنهایی
تنهایی
۷.
نه باران میآمد
نه رنگینکمانی بود
آفتاب عمود میتابید
عشق ما و گلهای حاشیهی میدان
آهسته رنگ میباختند
۸.
گنجشکها با آوازشان به اتاقم آمدهاند
خورشید با گرمای دوستانهاش
و من
تنها و بیلبخند
چیزی برای پذیرایی از آنها ندارم
۹.
ما خیره در دورها
در پی چیزی بودیم
در پی چیزی برای دل بستن
و اندکی فراموشی
١۰.
می خواهییم
مثل وقتی که
سرت درد میکند
و قرصی تسکینت میدهد
همین.
تا دوباره