و اما شعر
سلام همگی
با چندکار
از پیشترها آمدهام.
1.
مورچهها
نمیتوانستند قدمی بردارند
خوشبختی به دست و پایشان چسبیده بود
و در ظرف عسل، جان میکندند
نمیتوانستند قدمی بردارند
خوشبختی به دست و پایشان چسبیده بود
و در ظرف عسل، جان میکندند
2.
ولو شده
بودی در حیاط
و صدای
آوازت از دورها میآمد
که استخوانهایم
سگ شدند و
به کوچه
دویدم
جای خالی تو
چشمهای
خیرهی کولیها
و شهر که
چون سگی ماده، زوزه میکشید
3.
چشمهایم هی
بهارتر میشوند
و از
سرانگشتانم
بنفشه میروید
بر تن کاغذ
نام تو را در قلبم پنهان کردهام
4.
خورشید رنگپریدهی
پاییزی.
سر میمالی
به سینهی ابرهای ولگرد
و نگاهت را
از من و
باغچه میدزدی
فریبا شمسکیا
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آذر ۱۳۸۹ ساعت 20:6 توسط فریبا شمس کیا
|