سلام همگی
با چندکار از پیش‌ترها آمده‌ام.

1.

مورچه‌ها
نمی‌توانستند قدمی بردارند
خوشبختی به دست و پایشان چسبیده بود
و در ظرف عسل، جان می‌کندند


2.
ولو شده بودی در حیاط

و صدای آوازت از دورها می‌آمد
که استخوان‌هایم سگ شدند و
به کوچه دویدم

جای خالی تو
چشم‌های خیره‌ی کولی‌ها
و شهر که چون سگی ماده، زوزه می‌کشید

‏3.‏
چشم‌هایم هی بهارتر می‌شوند
و از سرانگشتانم
بنفشه می‌روید بر تن کاغذ

نام تو را در قلبم پنهان کرده‌ام

‏4.‏
خورشید رنگ‌پریده‌ی پاییزی.
سر می‌مالی به سینه‌ی ابرهای ولگرد
و نگاهت را
از من و باغچه می‌دزدی


فریبا شمس‌کیا