جنازه ای تنها
سلام
سپاس از همه ي عزيزاني كه مي آيند به ويژه دوستاني كه نقد مي كنند.
يك شعر از پيش تر ها مي گذارم.
قبلاً گفته ام كه شعرها تزييني نيستند.
بخوانيد و نقد كنيد لطفاً!
جنازه اي تنها
كه فقط مورها و موريانه ها دوستش دارند...
□
زني
جنونش را
شبانه به در وديوار شهر پاشيده است
تمام كوچه ها و خيابان ها در فنجان هاي بي تعبير، طعم خون مي دهند...
□
فقط دلش مي خواست روزنامه بخواند؛
باصداي بلند روزنامه بخواند
و نام گُم شده اش را
روي همه ي ديوارها بنويسد
□
زني
جنونش را...
بي اعتنا به كاج هاي هزارساله
زل زده است به آدمك هايي
كه از در و ديوار خونيِ شهر مي گريزند و
در خود،فرو مي روند.
شنبه 21 اَمردادماه 1385
-حالا يك نفس عميق بكش!
پ.ن:
آن نقطه ي رام و سربه زير هم تعبيري نداشت... شايد دل م مرا سرِكار گذاشته بوده...