تبليغاتX
سیاهه ها و سپید ها

سلام. خيلي وقت است كه خيلي كم، شعر شده‌ام؛ نه كه حالا شعر بعد از مدت‌ها به من رو كرده باشد و  با دستان پري آمده باشم، نه، با چندكار كوتاه آمده‌ام كه هركدام در يك تقويم نوشته شده‌اند؛ صرفا براي اين كه باشم و نگذارم شعر، مرا به فراموشي بسپارد.

خون توي رگ‌‌هايم خوابيده
آدم‌ها
از من پرهيز مي‌كنند
و نمي‌دانند چه آرامشي است
هم‌خوابه‌ي زمين شدن

*

قلب مرا نشانه گرفته‌اند اين ابرها
بغض‌هاي اين همه پاييز بس نبود؟
كه حالا بايد
با آسمان ارديبهشت هم هاي ‌هاي گريه كنم . .

*

زنده‌ام نتوانست
تو را عاشق كند
بيهوده اميد بسته‌ام به مردن

*

از كدام دنيايند كودكان
كه نگاهشان جادوست
و لبخندشان جادوست
چرا هرچه چشم مي‌اندازم
بال‌هايشان را نمي‌بينم

*

پي چه مي‌گردند گنجشك‌ها
كه هي پا مي‌ج‍نبانند بر خاك
و دست‌بردار هم نيستند

خاطرات خود را مگر چال كرده‌اند در اين باغچه؟

*

خورشيد
به ملاقات گل‌هاي قالي آمده
و آن‌ها
دست و پايشان را گم كرده
رنگ‌پريده به نظر مي‌رسند

*

لاي برگ‌هاي دفترم
گنجشك‌ها به خواب رفته‌اند
و حواسشان نيست
به آفتابي كه يكريز
به پنجره نوك مي‌زند

 

فريبا شمس كيا 87-90

نوشته شده فریبا شمس کیا در جمعه یکم اردیبهشت 1391 ساعت 11:36 | لینک ثابت |
درود همگی و شادباش سال نو


خواب دریا می‌دیدند ماهی‌ها
آنقدر آب آب کردند
که دهان رودخانه خشکید

آغوشت بوی دریا می‌داد
بوی اقیانوس‌های دور

ماهی سیاه کوچولو به تو پیوست

در برابر چشم‌های وامانده‌ی پل
دل به آغوش تو زدم
و غرق
غرق

شمس‌کیا - زمستان 89


نوشته شده فریبا شمس کیا در شنبه ششم فروردین 1390 ساعت 1:10 | لینک ثابت |

سلام همگی
با چندکار از پیش‌ترها آمده‌ام.

1.

مورچه‌ها
نمی‌توانستند قدمی بردارند
خوشبختی به دست و پایشان چسبیده بود
و در ظرف عسل، جان می‌کندند


2.
ولو شده بودی در حیاط

و صدای آوازت از دورها می‌آمد
که استخوان‌هایم سگ شدند و
به کوچه دویدم

جای خالی تو
چشم‌های خیره‌ی کولی‌ها
و شهر که چون سگی ماده، زوزه می‌کشید

‏3.‏
چشم‌هایم هی بهارتر می‌شوند
و از سرانگشتانم
بنفشه می‌روید بر تن کاغذ

نام تو را در قلبم پنهان کرده‌ام

‏4.‏
خورشید رنگ‌پریده‌ی پاییزی.
سر می‌مالی به سینه‌ی ابرهای ولگرد
و نگاهت را
از من و باغچه می‌دزدی


فریبا شمس‌کیا

نوشته شده فریبا شمس کیا در پنجشنبه هجدهم آذر 1389 ساعت 20:6 | لینک ثابت |

سلام. بعد مدت‌ها شعر شدم.


سایه‌ام در رودخانه افتاده

از توی آب دست تکان می‌دهم برای خودم

اردک‌ها

نوک می‌زنند به گیجی اندام تاریکم

لرز می‌افتد بر تن من و رودخانه


دست سایه‌ام را می‌گیرم

و قدم‌زنان

از اردک‌ها و آدم‌ها دور می‌شویم


شمس‌کیا
18 م پاییز 89

نوشته شده فریبا شمس کیا در سه شنبه بیستم مهر 1389 ساعت 23:6 | لینک ثابت |
سلام.

1.
نفس می‌کشم
و این یعنی
ریه‌هایم به زندگی، دلبسته‌اند هنوز

2.
باید از مرگ
سپاسگزار باشیم
او تنها کسی‌ست
که زیر قول‌ش نمی‌زند
و مطمئن‌یم که می‌آید

3.
نه دریایی که آوازت را از گوش‌ماهی‌ها بشنوم
نه بهار
تا از لهجه‌ی پرندگان سراغ‌ت را بگیرم
آدمی هستی که در سکوت به من می‌نگرد

4.
نگاهت به بارش شهاب‌سنگ می‌ماند
من
به تکه‌زمینی متلاشی

5.
در آن دورها چه خبر است؟
در قلب این کلاغ چه می‌گذرد؟
که با دهان باز، خیره مانده در دورها
و قارقار نمی‌کند

6.
خنده‌ام گرفته از کار دنیا
که مرا این همه جدی گرفته
و نمی‌گذارد نفسی تازه کنم

7.
پناهی می‌جویم
قبرها
آغوش وا می‌کنند برایم


فریبا شمس کیا

87-88


نوشته شده فریبا شمس کیا در سه شنبه پانزدهم تیر 1389 ساعت 16:53 | لینک ثابت |

سلام همگي

دور افتاده‌ام از دنيا
و اين پنجره، تنها پناه من است

نوك مي‌زنم به گندم دست‌هات
نوك مي‌زنم به ترانه‌ي غمگيني
كه در لبخندت پنهان است

نه مرا به خود مي‌خواني
نه پنجره را مي‌بندي

گنجشكي خسته
از پنجره‌ات پر مي‌كشد
با آوازي غمگين
كه در پر‎زدن ‌ش پنهان است

شمس‌كيا
سه‌شنبه  14 ارديبهشت ماه 
1389
نوشته شده فریبا شمس کیا در پنجشنبه شانزدهم اردیبهشت 1389 ساعت 1:20 | لینک ثابت |

سلام.
زمستان ِهمه خوش.

با نسيم بهار به خانه ات مي آيم
سرك مي كشم به كمد لباس هايت
براي نفس كشيدن تو
لمس كردن ِضربان قلب ي
كه براي من نتپيد
و جان دادن در آغوش پيراهني
كه شانه هايش را
هق هق زني ديگر لرزاند

شمس كيا
اول ارديبهشت ماه 88


نوشته شده فریبا شمس کیا در یکشنبه دوم اسفند 1388 ساعت 22:53 | لینک ثابت |
سلام.
گفتن ندارد حال آدمي كه جا مانده در خودش. چه بگويم از اين همه نبودن؟

دوستت دارم ها را
با سپيدي كاغذ در ميان مي‌گذارم
دوستت ندارم ها را، با آينه

براي هواخوري به خيابان مي‌روم
سرد است
من و كارتن‌خواب‌ها مي‌لرزيم

كاغذهايم را آتش مي‌زنم
دوستت دارم ها دود مي‌شوند

كارتن‌خواب‌ها گرمشان مي‌شود
من اما مي‌ميرم

شمس‌كيا
سه‌شنبه 14 مهر ماه 88

نوشته شده فریبا شمس کیا در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388 ساعت 13:56 | لینک ثابت |

درود همگی

سپاسگزارم از همه ی دوستان و بزرگوارانی که وقت می‌گذارند برای من و شعرهایم و صادقانه‌  بگویم که از صمیم دلم شادمانم از دیدن نقدها، لطف ها و نکته‌بینی دوستان ِ دیده و ندیده‌ام!

 

تقویم 87 به نفس نفس افتاده و ما که از نفس نیفتاده‌ایم هنوز و چشم به راه روز‌های 88 که کاش بهتر از این‌ها باشد برای همه.

 

و چند شعر:

 

چه شباهت غمگینی است

میان من و این پرنده‌ی کوچک

که با پروبال خیس

 از شاخه‌ای به شاخه‌ی دیگر می‌پرد

و سرپناهی جز باران ندارد

 

و دومی:

 

نگاه گرم تو را می‌‌خواستم

آواز روشنی که چشم‌هایت زمزمه می‌کردند

و تو

مرا به آفتاب سر‌به‌هوای اسفند

وا‌گذاشتی

 

 

و کار آخر:

 

خانه کرده‌ام

لا‌به‌لای شب‌بوها

خودم را به هفت‌سین تو می‌پاشم

ماهی می‌شوم

با پولک و آفتاب

در چشم‌های شیشه‌ای‌یت گیج می روم. . .

سُرمی‌خورم توی دست‌هات

که معطل مانده‌باشی میان دوتاتقویم

و از شباهت بی‌رحم آینه‌ات با من

یکه خورده‌باشی

 

نقد لطفاً حتماً!

 

 

سال خوبی را برای همه‌ آرزو دارم.

 

این بار هم در انزوا به روز می شوم. شاید کمی دیر و زود شود اما به دوستان سرخواهم زد.

 

بعداًنوشت: از شعر اول چندکلمه ای جامانده بود(اشتباهاً) که اضافه شد.

 

نوشته شده فریبا شمس کیا در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387 ساعت 0:43 | لینک ثابت |

درود همگی.

 و سپاس از همه‌ی دوستانی که وقت می‌گذارند برای سیاهه‌ها و سپیدها

 

سر به خیابان می ‌گذارم هرشب

با لبخند پررنگی

که جان می‌دهد برای بوسیدن

پیراهنم را به باد می‌دهم

و حس‌های ناتنی‌یم را

به مردی که تف می‌کند به چراغ‌های قرمز

و تندتند جریمه می‌شود

جنون‌م در آغوش سردش جان‌می‌کند...

 

ـ آخ عشق من...

 

عق‌م می‌گیرد

عق‌م می‌گیرد...

 

در یکی از کوچه پس‌کوچه‌ها

بچه‌ای می‌افتد

 

یکشنبه اول دی ماه 1387

ندا شمس‌کیا

 

 

نقد لطفاً حتماً

 

 

پی نوشت:

در انزوا به روز می شوم این بار

 

نوشته شده فریبا شمس کیا در جمعه سیزدهم دی 1387 ساعت 0:59 | لینک ثابت |
 
Google Page Rank - Powered by www.Maker™.ir Kakapo | Security System