تبليغاتX
سیاهه ها و سپید ها
سلام.
گفتن ندارد حال آدمي كه جا مانده در خودش. چه بگويم از اين همه نبودن؟

دوستت دارم ها را
با سپيدي كاغذ در ميان مي‌گذارم
دوستت ندارم ها را، با آينه

براي هواخوري به خيابان مي‌روم
سرد است
من و كارتن‌خواب‌ها مي‌لرزيم

كاغذهايم را آتش مي‌زنم
دوستت دارم ها دود مي‌شوند

كارتن‌خواب‌ها گرمشان مي‌شود
من اما مي‌ميرم

شمس‌كيا
سه‌شنبه 14 مهر ماه 88

نوشته شده توسط فریبا شمس کیا(ندا) در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388 ساعت 13:56 | لینک ثابت |
سلام دوستان گرامی یم.

و شعر:

وقتی که ما و انگشت های جوهری یمان را
به رسمیت نشناختند
به خیابان ریختیم

شناسنامه هایمان را آتش زدیم
روزنامه های دروغگو و سطل های زباله را

با بغض فریاد می کشیدیم
و با سرانگشتان خونی
علامت پیروزی را
به مردمان پیاده رو نشان می دادیم
به دوربین های بی طرف
و به اسلحه هایی که ما را نشانه گرفته بودند

تقویم ورق می خورد
و ما در خرداد ۸۸ جا مانده بودیم

ندا
سه شنبه ۲ تیرماه ۱۳۸۸

 

نوشته شده توسط فریبا شمس کیا(ندا) در چهارشنبه سوم تیر 1388 ساعت 11:41 | لینک ثابت |

درود همگی

سپاسگزارم از همه ی دوستان و بزرگوارانی که وقت می‌گذارند برای من و شعرهایم و صادقانه‌  بگویم که از صمیم دلم شادمانم از دیدن نقدها، لطف ها و نکته‌بینی دوستان ِ دیده و ندیده‌ام!

 

تقویم 87 به نفس نفس افتاده و ما که از نفس نیفتاده‌ایم هنوز و چشم به راه روز‌های 88 که کاش بهتر از این‌ها باشد برای همه.

 

و چند شعر:

 

چه شباهت غمگینی است

میان من و این پرنده‌ی کوچک

که با پروبال خیس

 از شاخه‌ای به شاخه‌ی دیگر می‌پرد

و سرپناهی جز باران ندارد

 

و دومی:

 

نگاه گرم تو را می‌‌خواستم

آواز روشنی که چشم‌هایت زمزمه می‌کردند

و تو

مرا به آفتاب سر‌به‌هوای اسفند

وا‌گذاشتی

 

 

و کار آخر:

 

خانه کرده‌ام

لا‌به‌لای شب‌بوها

خودم را به هفت‌سین تو می‌پاشم

ماهی می‌شوم

با پولک و آفتاب

در چشم‌های شیشه‌ای‌یت گیج می روم. . .

سُرمی‌خورم توی دست‌هات

که معطل مانده‌باشی میان دوتاتقویم

و از شباهت بی‌رحم آینه‌ات با من

یکه خورده‌باشی

 

نقد لطفاً حتماً!

 

 

سال خوبی را برای همه‌ آرزو دارم.

 

این بار هم در انزوا به روز می شوم. شاید کمی دیر و زود شود اما به دوستان سرخواهم زد.

 

بعداًنوشت: از شعر اول چندکلمه ای جامانده بود(اشتباهاً) که اضافه شد.

 

نوشته شده توسط فریبا شمس کیا(ندا) در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387 ساعت 0:43 | لینک ثابت |

درود همگی.

 و سپاس از همه‌ی دوستانی که وقت می‌گذارند برای سیاهه‌ها و سپیدها

 

سر به خیابان می ‌گذارم هرشب

با لبخند پررنگی

که جان می‌دهد برای بوسیدن

پیراهنم را به باد می‌دهم

و حس‌های ناتنی‌یم را

به مردی که تف می‌کند به چراغ‌های قرمز

و تندتند جریمه می‌شود

جنون‌م در آغوش سردش جان‌می‌کند...

 

ـ آخ عشق من...

 

عق‌م می‌گیرد

عق‌م می‌گیرد...

 

در یکی از کوچه پس‌کوچه‌ها

بچه‌ای می‌افتد

 

یکشنبه اول دی ماه 1387

ندا شمس‌کیا

 

 

نقد لطفاً حتماً

 

 

پی نوشت:

در انزوا به روز می شوم این بار

 

نوشته شده توسط فریبا شمس کیا(ندا) در جمعه سیزدهم دی 1387 ساعت 0:59 | لینک ثابت |

سلام.ممنونم از دوستاني که مي آيند و وقت مي‌گذارند.

باچند سپيد نسبتاً کوتاه آمده‌ام:

 

1.

سهم من از دنيا

نداشتن است

تنها قدم زدن

در پياده روهاي پاييز

و فکر کردن به کسي که نبوده

 

2.

در نيمکره‌ي جنوبي

درخت‌ها

به شکوفه نشسته‌اند

و من

قدم‌زنان در پاييز

به اين جغرافياي به‌هم‌ريخته

فکر مي‌کنم

 

3.

حتي به مرگ هم

اميدي نيست

مي‌دانم

سنگ قبر من

از خودم، تنهاتر خواهد بود

 

4.

موسيقي غمگين ساعت ديواري

افسرده‌ام مي‌کند

 

اين وقت شب،

گنجشک از کجا بياورم؟ ـ تا آوازش به زندگي برم گرداند ـ

 

آه گراهام

کاش اختراع نکرده بودي

تلفني را

که زنگ نمي‌خورد

 

5.

چه بيهوده است

در پاييز

به بهار فکر کردن

و از دست دادن تماشاي کلاغ‌ها

که بر شاخه‌هاي لخت گردو

به خواب رفته‌اند

 

6.

آب تني کردن ماهي‌ها در آکواريوم

به گُل نشستن «بگونيا» در سرماي کم‌جان پاسيو

و نفس کشيدن من

در اين دنياي بي‌لبخند

 

7.

ديوانگان چهارفصل‌يم

در محاصره‌ي پاييز

ما چتر را به رسميت نمي‌شناسيم

باران

بوي آدم زنده را

 

 


نقد لطفاً حتماً!

 

 

نوشته شده توسط فریبا شمس کیا(ندا) در دوشنبه هجدهم آذر 1387 ساعت 21:11 | لینک ثابت |

سلام و سپاس بسیار از همه‌ی دوستان عزیز

                                                      - نقد لطفاٌ حتماٌ!

غرق شده بودی در اندوه چشمانم

و رنگ ت کم‌کم به سپیدی می‌زد

می‌دیدم ت

فرو ریختن و آواره شدن ت را

که دیگر نتوانستم

دست‌هایت را رها کردم

وتو را به خدایان واگذاشتم...

 

بادی سهمگین

زمین را لرزاند

و پرندگان راه آشیانه هاشان را گُم کردند

تو از خوابی هزارساله بلند شدی

در جست‌و‌جوی زنی که سِحر می‌دانست

 

 

ندا

جمعه 19 مهـرماه 1387

 

 به مرحمت بلاگفا هیچ کدام از پیوندهای وبلاگ  نیست و گویا غیب شده اند! سر فرصت پیوندهای دوستان را  خواهم گذاشت

نوشته شده توسط فریبا شمس کیا(ندا) در جمعه بیست و ششم مهر 1387 ساعت 2:1 | لینک ثابت |
سلام.

 چند کار کوتاه و همین

1.

روزهای نیامده‌ای هست

و نمی دانم

شاد باشم یا غمگین

 

2.

خورشید

سینه‌خیز به اتاق من آمده

تبم بالاست

و جان کندن‌م را

جز او کسی نمی‌بیند

 

3.

دستانم به آسمان نمی‌رسد

وگرنه برایت خدا می‌آوردم

و ستاره‌ای که از تاریکی‌ها نجاتمان بخشد

 

4.

از من چیزی نمانده است

نه لبخندی

نه اشکی

نه رویایی حتّی

آنقدر به تمام شدن فکر کردم

که تمام شدم.

 

5.

غمگین و بی‌آواز

روی شاخه‌ای کز کرده

می‌گویم کاش گنجشکی بودم

و آوازش را

به او برمی‌گرداندم

اگر می‌خواست

 

6.

به دنیای بعد از مرگ

ایمان دارم

که نیستم و

برایم گل می‌آوری

 

7.

خیره‌ام به این سقف ِ

بی‌ستاره و  بی‌لبخند

و سردی خاک

استخوان‌هایم را پوک می‌کند

 

8.

دور می‌شوی

از من و دنیای غمگینم

و در اتاق کوچکت

به گریه می‌افتی

ندا

تابستان۸۷

 

نوشته شده توسط فریبا شمس کیا(ندا) در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387 ساعت 18:1 | لینک ثابت |

سلام

با چند کارکوتاه آمده‌ ام. و همین.

 

١.

 هر بامداد

آفتابگردان‌ها

نگاهت را، سلام می‌دهند

 

چه گرم طلوع می‌کنی

خورشید ناپدید!

 

۲.

هیچ خدایی

دستش را نگرفت

اُفتاد.

 

۳.

آمبولانس

کل می‌کشد

آدمی را

که دارد جنازه...

 

ـ چرا آستین‌هایت اشکی است؟

اصلاً تمام اسباب‌بازی‌های دخترک مال تو...

 

۴.

روزهای زیادی است که تنهایم

می‌ترسم آنقدر غمگین باشم

که دنیا فراموشم کند

 

۵.

اندوه تازه‌ای نیست

دلتنگی من و

بی‌تفاوتی آدم‌ها

 

۶.

دوستان زیادی دارم

شعرها و کتاب‌هایم

و تنهایی

تنهایی

 

۷.

 

نه باران می‌آمد

نه رنگین‌کمانی بود

آفتاب عمود می‌تابید

عشق ما و گل‌های حاشیه‌ی میدان

آهسته رنگ می‌باختند

 

۸.

گنجشک‌ها با آوازشان به اتاقم آمده‌اند

خورشید با گرمای دوستانه‌اش

و من

تنها و بی‌لبخند

چیزی برای پذیرایی از آن‌ها ندارم

 

۹.

ما خیره در دورها

در پی چیزی بودیم

در پی چیزی برای دل بستن

و اندکی فراموشی

 

١۰.

می خواهی‌یم

مثل وقتی که

سرت درد می‌کند

و قرصی تسکین‌ت می‌دهد

همین.

 

 

تا دوباره

نوشته شده توسط فریبا شمس کیا(ندا) در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387 ساعت 18:4 | لینک ثابت |
سلام بر همگی

 

 یک کار قدیمی:

کسی در خانه منتظر من نیست

یادم باشد

کلیدم را بردارم

 

و دومی:

برای مُردن هنوز کوچکم

بمان!

کافی است دوستم داشته باشی

بی که زبانت بگیرد

۲۰خردادماه۱۳۸۷

ندا

 

تا دوباره

 

 

نوشته شده توسط فریبا شمس کیا(ندا) در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387 ساعت 2:38 | لینک ثابت |

 

درود فراوان

یک ساله شد سیاهه ها و سپیدهایم

سپاسگزارم از همه که با بودن شان و البته نبودن شان شعر شدم انگار...

 

باد

چند پنجره را به هم کوبید

                                     که بیدار شدی؟

 

اردیبهشت بود

دست های بی قرار

فانوس های رنگی کوچک

عشق های در گوشی

 

برق سینما رفت و ما به دنیا آمدیم.

 

من

درختی تنها

که هر چه تقلا می کرد

 نمی دانست کدام پاییز او را به زمین زده است

 

تو

بهاری که بی گاه رنگت پرید... 

 

ندا

۲۰ اسفند ماه ۱۳۸۶

 

تا دوباره

نوشته شده توسط فریبا شمس کیا(ندا) در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 ساعت 11:18 | لینک ثابت |
 
Google Page Rank - Powered by www.Maker™.ir Kakapo | Security System