سلام. خيلي وقت است كه خيلي كم، شعر شدهام؛ نه كه حالا شعر بعد از مدتها به من رو كرده باشد و با دستان پري آمده باشم، نه، با چندكار كوتاه آمدهام كه هركدام در يك تقويم نوشته شدهاند؛ صرفا براي اين كه باشم و نگذارم شعر، مرا به فراموشي بسپارد.
خون توي رگهايم خوابيده
آدمها
از من پرهيز ميكنند
و نميدانند چه آرامشي است
همخوابهي زمين شدن
*
قلب مرا نشانه گرفتهاند اين ابرها
بغضهاي اين همه پاييز بس نبود؟
كه حالا بايد
با آسمان ارديبهشت هم هاي هاي گريه كنم . .
*
زندهام نتوانست
تو را عاشق كند
بيهوده اميد بستهام به مردن
*
از كدام دنيايند كودكان
كه نگاهشان جادوست
و لبخندشان جادوست
چرا هرچه چشم مياندازم
بالهايشان را نميبينم
*
پي چه ميگردند گنجشكها
كه هي پا ميجنبانند بر خاك
و دستبردار هم نيستند
خاطرات خود را مگر چال كردهاند در اين باغچه؟
*
خورشيد
به ملاقات گلهاي قالي آمده
و آنها
دست و پايشان را گم كرده
رنگپريده به نظر ميرسند
*
لاي برگهاي دفترم
گنجشكها به خواب رفتهاند
و حواسشان نيست
به آفتابي كه يكريز
به پنجره نوك ميزند
فريبا شمس كيا 87-90
خواب دریا میدیدند ماهیها
آنقدر آب آب کردند
که دهان رودخانه خشکید
آغوشت بوی دریا میداد
بوی اقیانوسهای دور
ماهی سیاه کوچولو به تو پیوست
در برابر چشمهای واماندهی پل
دل به آغوش تو زدم
و غرق
غرق
شمسکیا - زمستان 89
سلام همگی
با چندکار
از پیشترها آمدهام.
1.
نمیتوانستند قدمی بردارند
خوشبختی به دست و پایشان چسبیده بود
و در ظرف عسل، جان میکندند
2.
ولو شده
بودی در حیاط
و صدای
آوازت از دورها میآمد
که استخوانهایم
سگ شدند و
به کوچه
دویدم
جای خالی تو
چشمهای
خیرهی کولیها
و شهر که
چون سگی ماده، زوزه میکشید
3.
چشمهایم هی
بهارتر میشوند
و از
سرانگشتانم
بنفشه میروید
بر تن کاغذ
نام تو را در قلبم پنهان کردهام
4.
خورشید رنگپریدهی
پاییزی.
سر میمالی
به سینهی ابرهای ولگرد
و نگاهت را
از من و
باغچه میدزدی
فریبا شمسکیا
سلام. بعد مدتها شعر شدم.
سایهام در رودخانه افتاده
از توی آب دست تکان میدهم برای خودم
اردکها
نوک میزنند به گیجی اندام تاریکم
لرز میافتد بر تن من و رودخانه
دست سایهام را میگیرم
و قدمزنان
از اردکها و آدمها دور میشویم
شمسکیا
18 م پاییز 89
1.
نفس میکشم
و این یعنی
ریههایم به زندگی، دلبستهاند هنوز
2.
باید از مرگ
سپاسگزار باشیم
او تنها کسیست
که زیر قولش نمیزند
و مطمئنیم که میآید
3.
نه دریایی که آوازت را از گوشماهیها بشنوم
نه بهار
تا از لهجهی پرندگان سراغت را بگیرم
آدمی هستی که در سکوت به من مینگرد
4.
نگاهت به بارش شهابسنگ میماند
من
به تکهزمینی متلاشی
5.
در آن دورها چه خبر است؟
در قلب این کلاغ چه میگذرد؟
که با دهان باز، خیره مانده در دورها
و قارقار نمیکند
6.
خندهام گرفته از کار دنیا
که مرا این همه جدی گرفته
و نمیگذارد نفسی تازه کنم
7.
پناهی میجویم
قبرها
آغوش وا میکنند برایم
فریبا شمس کیا
87-88
سلام همگي
دور افتادهام از دنيا
و اين پنجره، تنها پناه من است
نوك ميزنم به گندم دستهات
نوك ميزنم به ترانهي غمگيني
كه در لبخندت پنهان است
نه مرا به خود ميخواني
نه پنجره را ميبندي
گنجشكي خسته
از پنجرهات پر ميكشد
با آوازي غمگين
كه در پرزدن ش پنهان است
سهشنبه 14 ارديبهشت ماه 1389
سلام.
زمستان ِهمه خوش.
با نسيم بهار به خانه ات مي آيم
سرك مي كشم به كمد لباس هايت
براي نفس كشيدن تو
لمس كردن ِضربان قلب ي
كه براي من نتپيد
و جان دادن در آغوش پيراهني
كه شانه هايش را
هق هق زني ديگر لرزاند
شمس كيا
اول ارديبهشت ماه 88
گفتن ندارد حال آدمي كه جا مانده در خودش. چه بگويم از اين همه نبودن؟
دوستت دارم ها را
با سپيدي كاغذ در ميان ميگذارم
دوستت ندارم ها را، با آينه
براي هواخوري به خيابان ميروم
سرد است
من و كارتنخوابها ميلرزيم
كاغذهايم را آتش ميزنم
دوستت دارم ها دود ميشوند
كارتنخوابها گرمشان ميشود
من اما ميميرم
شمسكيا
سهشنبه 14 مهر ماه 88
درود همگی
سپاسگزارم از همه ی دوستان و بزرگوارانی که وقت میگذارند برای من و شعرهایم و صادقانه بگویم که از صمیم دلم شادمانم از دیدن نقدها، لطف ها و نکتهبینی دوستان ِ دیده و ندیدهام!
تقویم 87 به نفس نفس افتاده و ما که از نفس نیفتادهایم هنوز و چشم به راه روزهای 88 که کاش بهتر از اینها باشد برای همه.
و چند شعر:
چه شباهت غمگینی است
میان من و این پرندهی کوچک
که با پروبال خیس
از شاخهای به شاخهی دیگر میپرد
و سرپناهی جز باران ندارد
و دومی:
نگاه گرم تو را میخواستم
آواز روشنی که چشمهایت زمزمه میکردند
و تو
مرا به آفتاب سربههوای اسفند
واگذاشتی
و کار آخر:
خانه کردهام
لابهلای شببوها
خودم را به هفتسین تو میپاشم
ماهی میشوم
با پولک و آفتاب
در چشمهای شیشهاییت گیج می روم. . .
سُرمیخورم توی دستهات
که معطل ماندهباشی میان دوتاتقویم
و از شباهت بیرحم آینهات با من
یکه خوردهباشی
نقد لطفاً حتماً!
سال خوبی را برای همه آرزو دارم.
این بار هم در انزوا به روز می شوم. شاید کمی دیر و زود شود اما به دوستان سرخواهم زد.
درود همگی.
و سپاس از همهی دوستانی که وقت میگذارند برای سیاههها و سپیدها
سر به خیابان می گذارم هرشب
با لبخند پررنگی
که جان میدهد برای بوسیدن
پیراهنم را به باد میدهم
و حسهای ناتنییم را
به مردی که تف میکند به چراغهای قرمز
و تندتند جریمه میشود
جنونم در آغوش سردش جانمیکند...
ـ آخ عشق من...
عقم میگیرد
عقم میگیرد...
در یکی از کوچه پسکوچهها
بچهای میافتد
یکشنبه اول دی ماه 1387
ندا شمسکیا
نقد لطفاً حتماً
پی نوشت:
در انزوا به روز می شوم این بار
